تبليغاتX
!!...سوسک سوسول

!!...سوسک سوسول

من گرفتار اسمایلی بوس یاهو مسنجر هستم که موقع بوسیدن چشماشو می بنده ...!!!

اووووووووووووو دلم تنگ شده بود!!!

دوباره شب شده بود و چشمان كم سويش به درد آمده بود شب ها از بس پلك ميزد نمي گذاشت آرامش داشته باشيم . كاملا پيدا بود كه روزهاي آخرش فرا رسيده و به همين خاطر ما با نا اميدي و نگراني چشم در چشمانش ميدوختيم و دلواپسش بوديم و از خود ميپرسيديم : يعني تا كي دوام خواهد آورد؟؟

تا آنكه سر انجام يك شب آنچه نبايد اتفاق مي افتاد ، افتاد و او براي هميشه چشمانش را بست و خاموش شد.خانه تاريك و بي نور شد و دل همه گرفت. پدر كه فهميد همه ما ناراحت هستيم از خانه بيرون رفت و چند دقيقه بعد با يك چراغ مهتابي نو به خانه برگشت و آنرا با چراغ مهتابي سوخته عوض كرد و دوباره همه ما خوشحال شديم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سوسک سوسول  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سوسک سوسول  | 

نمی دونم چندمیشه. ولی خداکنه آخریش نباشه...!

        اون آدم عجیبیه      
         عجیبه 
        دیوونه اس 
        دیوونه

       اون واقعا دیوونه اس 

        هیچ وقت فکر نمی کردم فهمیدن کلمه آدمیزاد اینقدر برام سخت باشه 
          آدم عجیب غریب دوست داشتنی خل پرکار عوضی از نوع مثبت (!) 
       کتابخون اهل فیلم مهربون در عین حال بدجنس و ماه و مسخره 
          (!) کاملا آسمونی با یه قلب 
          امکان نداره وقتی خواست باهات حرف بزنه بتونی از زیرش در 
      بری اون راهشو خیلی خوب بلده خیلی خوب حتی با منی که خدا 
       نکنه اون روی سگم بالا بیاد من خرم ؟  نه خریت نیست موضوع یه داست طولانیه که نوشتنش 
   خیلی حس و حال میخواد که من ندارم..

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سوسک سوسول  | 

سلام من به تو ای گل نشونم...!!!

 خیر سرم مثلا" رفتم که غذا بخورم الان رفتم بالا دیدم چه 

 بوی غذایی میاد کلی بر نفس اماره ام غلبه کردم و به روی 
   خودم نیاوردم رفتم بدون این که گوشه چشمی به آشپزخونه 
بندازم دندونامو مسواک زدم که برم پایین ولی دیدم بدجوری 
     بو پیچیده رفتم تو آشپزخونه دیدم نه نمیشه یه قاشق هم که
 چیزی نمیشه دهنم پر بود و مامان بابام که خواب بودن دیدم 
    طبق روال عادی خونه ما مامانم که مثلا خواب بوده یه دفه میگه

 غذا گرمه بخور من در حالی که سعی می کنم آروم حرف 
     بزنم به سختی (!) تلاش می کنم بهش بگم نمی خوام بخورم ولی اون می گه ماست هم هست باز تا میام با دهن پر و با صدای  آروم بگم که   نمیخوام باز این بو دیوونه ام می کنه و  مامانم فکر می کنه من نشنیده ام یا نفهمیدم چی گفته دوباره 
    می گه ماست هم هست و حالا این منم که طاقتم طاق شده و کلی   کشیدم واسه خودم و الان یه عالمه غذا دارم می خورم 

    لامپ اطاقم سوخته حس این که پاشم برم یکی دیگه بخرم ندارم عین دیوونه ها تو تاریکی نشستم و فقط نور مانیتور اینجا رو 
    منور کرده 

  الانم که می بینی دارم می نویسم این که باز بی خوابی زده 
    به سرم و از ساعت سه بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد(من غلط کنم ظهرا بخوابم)  امشبم خوابیده بودم ،بازم پیش خواهرم که دیدم باز داره
 شروع می کنه لابد جوک بگه بخنده ! خلاصه که زد به سرم 
  دیگه خوابم نبرد هر چی چشمامو بستم نشد حالا پاشدم بیام 
  اینجا می بینم مامانم می گه کجا ؟!!!! وای دیگه از ترس قبض 
روح نشم خیلیه من بهت قول میدم به خدا اگه دزد بیاد خونه 
       ما نصف شب دو تا پا داره دو تا  پا قرض می کنه فرار می کنه..!!   

       

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سوسک سوسول  |